هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
دلم تنگ است
نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل...
دلم تنگ است...
و تنهایی به لب می آورد جانم
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید به من
نزدیک نزدیکی..
چه شیرین است....
پر از احساس یک خوشبختی نابم
پر از امید خوب سبز دیدارم
و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم
و نجوایی کنم در دل
و گویم تا ابد من
دوستت دارم...